تبليغاتX
شوالیه شکست خورده

شوالیه شکست خورده

کاش زندگی دکمه ی بـ ـازگـ ـشـ ـتـ داشت !

جذف شد ..

+ نوشته شده درچهاردهم مهر 1387ساعت 11:54 توسط آخرین شوالیه |


جنگ موقتا پایان یافته است

هوا بسی سرد است

دیگر شمشیر ها  برق خود را بر روی هم خالی نمی کنند

صدا و جرات سکوت همه را می کوبد

شوالیه به دنبال دوستش جنگجو بود

جنگجو خام و بی تجربه بود

مردار خواران در آسماه خونین غروب می چرخیدند

و شوالیه در جستجو جنگجو ...

با غرش شوالیه کلاغ ها به پرواز در آمدند

ولی صدای قدمها فلزی جنگجو نیامد

آیا او زره اش را جای گذاشته است؟

یا خود جای مانده است ...

شوالیه جنگجو را یافت

یک جنگجو و دیگری  بر بالین خونین او ایستاده بود

به چشمان درشت جنگجو خیره میشوم و موهای روشن آنرا نوازش می کنم

اکنون با جسد ولو شده جنگجو سوار بر اسب میشوم

جسد جنگجو باید شرافت مندانه دفن شود

 

فردا فرا رسید ...

مردها از شهر خارج شدن

هزاران زن در پشت دروازه های شهر منتظر شوهرانشان هستن

امروز روز انتقام است

امروز روزی هست که زن های زیادی بیوه میشوند

من انتقام می گیرم تا زمانی که جسم مرا بسوزانند

 

مردان مثل پائیز و زمستان می آیند و می روند

بگذار بگویند من در زمان رام کردن اسب ها زندگی می کردم

بگذار بگویند من آن در زمانی زندگی می کردم که خون انسان ها ارزشی نداشت

 

حال سپاه دشمن نزدیک می شود ...

 

زانو بر زمين مي زنم و سپرم را در دستم محكم مي فشارم...

بارش باران تيرهايي كه از چله كمان به پرواز در مي ايند شروع مي شود...

و صداي سم اسبهايي كه همچون سيلابي به پيش مي ايند....

من منتظرم تا از خون شما شمشيرم را سيراب كنم....

مرا از مرگ هراسي نيست زيرا سالهاست كه با معشوقه مرگ عشق بازي مي كنم...

وفریاد سر میدهم خون در برابر خون

آخرین شوالیه ...

+ نوشته شده دربیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:55 توسط آخرین شوالیه |


شوالیه تاخت می کند

قدم به قدم

شهر به شهر

روز و شب

خانه به خانه

مانند بادی سرکش از هر شکافی عبور میکند

حتی گردباد از نگاهش می شکند

طوفان در قدرتش موج میشود

کوه از فریادش فرو میپاشد

 

ولی او فریب قدرتش را می خورد

آنگاه در کمین شب پای به فرار میگذارد

از فرش اجساد شوالیه ها تاخت می کند

از فراز کوه های سیاه عبور می کند

صبح میشود

صدای رعشه و شمشیر همه جا را پر کرده است

نعره افراد سکوت را می شکند

ولی شوالیه به راهش ادامه میدهد گرچه دلش پیش جنگجویان است

او دیگر یک شوالیه نیست

او یک آدمک است

یک اسطوره بی بها

یک پوچ پوکه تهی

یک نهیب

یک محک

 

.

شوالیه زره اش را در چادر انداخت

ساعت ها به آن خیره شد

انگار یکی فقط او را میفهمد

سگش ...

سگش به بدن کثیف و خونی شوالیه نگاه می کرد

انگاراو درکش میکند

او هم ناراحت است

انگار خیلی آرام است

خسته با سری آویزان به گوشه ای پناه برد

و آرام گرفت

و آنگاه شوالیه تنها ماند

و ساعت ها به زره زخمی و ضربه خورده خود نگاه  کرد

و آنگاه فهمید او خودش شکسته است نه یک لباس فلزی

            

+ نوشته شده دربیست و پنجم شهریور 1387ساعت 14:36 توسط آخرین شوالیه |


حذف شد ... 

                                     

+ نوشته شده دربیست و چهارم شهریور 1387ساعت 22:9 توسط آخرین شوالیه |